ღღღشب گرد عاشقღღღ
ღدر حــــالي كه همه عشــــق را فرياد مي زننند عاشــــق هاي واقعي در ســــكوت مي ميرندღ
از تو باید می گذشتم ولی افسوس نتونستم سوختمو سوختم و ساختم یه روزی یه روزگاری حرف بین ما نگاه بود سوختمو سوختم و ساختم يكسالگي وبم مبارك شهسواری به دوستش گفت : بیا به کوهی که خدا انجا زندگی میکندبرویم. می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند. دیگری گفت: موافقم . اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم . وقتی به قله رسیدند شب شده بود.در تاریکی صدایی شنیدند: سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنها را پایین ببرید. شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعد از چنین صعودی از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم.او چه قدر متکبر است. اما دیگری به دستور عمل کرد.وقتی به دامنه کوه رسید هنگام طلوع بود و انوار خورشید – سنگ هایی را که شهسوار مومن با خود اورده بود روشن کرد. انها خالص ترین الماس ها بودند. چه قدر خوب است که بدانیم تصمیمات خدا مرموزند اما همواره به نفع ما هستند.
در کلاس روزگار اي يــوسف آخــر ســوي ايـن يعقـــوب نــابينـــا بيــا اي عيســـي پنهــــان شــــده بـــر طـارم مينـــا بيـا از هجــر روزم قيـــر شــد دل چون كمان بـد تير شـد يعقـــوب مسكيــن پيــر شـــد اي يــوسف بــرنـا بيـا اي موســي عــمران كه در سينه چه سينـاهاستت گاوي خـــدايــي مـــي كنـــد از سينـــه سينـــا بيــا رخ زعفـــران رنگ آمـــدم خـم داده چون چنگ آمـدم در گــور تــن تنگ آمــــدم اي جـــان بــا پهنـــــا بيـــا چشـــــم محمــــد بـــانمت واشـوق گفتـه در غمت زان طـــــره اي انـــدر هـمت اي ســـر ارسلنـــا بيــا خورشيدپيشت چون شفق اي برده ازشاهان سبق اي ديـــده بينـــــا بــه حــــق وي سينـــه دانـــا بيــا اي جـان تو و جانها چو تن بي جان چه ارزد خودبدن دل داده ام ديـــر است مـــن تــا جان دهــم جانا بيـا عاشقم من درد را فهميده ام ناله ي شبگرد را فهميده ام در خزان ديده ات اي نازنين شعله هاي زرد را فهميده ام در زمستان بي حضور گرم تو معني دست هاي سرد را فهميده ام كوفته شد اين دل زدرد بي كسي معني نامرد را فهميده ام مي كنم با قطره اشكي من وداع عاشقم من درد را فهميده ام تكيه بر دوست مكن محرم اسرار كسي نيست ماتجربه كرديم كسي يار كسي نيست 
تو عروسک بودی و من آخر قصه دونستم
تو وجود خالی تو جز دروغ هیچی ندیدم
کاش می شد به این حقیقت پیش از اینها می رسیدم
هرچی داشتم به پات باختم
کاش تو رو از روز اول مثل امروز می شناختم
آخه عشق یعنی شکستن
عاشقانه سر سپردن
دل سپردن به سرابه
که از سکوت خویش مردن
عشق و نقاشی می کردیم
نقش ما خورشید و ماه بود
بعد از اون واژه نوشتیم
جمله مون ستاره چین بود
مثل دریا آبی بودیم
معنی زندگی این بود
معنی زندگی این بود.........
هرچی داشتم به پات باختم
کاش تو رو از روز اول مثل امروز می شناختم
آخه عشق یعنی شکستن
عاشقانه سر سپردن
دل سپردن به سرابه
که از سکوت خویش مردن................ ![]()
![]()

درسهای گونه گونه هست
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن کنار این و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست
و آنچه را که درس می دهد
زندگی است
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
| Design By : Night Skin |


